۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

تراژدی شلر، روایت محمد نوری زاد از مرگ دختری که کارش به اوین کشیده شد

توضیح: تراژدی شلر، روایت محمد نوری‌زاد است از دختری که گرفتار خشک مغزی یک نظام می‌شود و در نهایت از دنیا می رود. روایت دختری که چون از روستایی دورافتاده می‌آید، داستانش به رسانه ها نمی‌رسد و به گوش ما نیز همچنین.
روایت محمد نوری زاد را منتشر می‌کنم به این دلیل (از محمد نوری زاد):

«داستان شلر اما ازکجا شروع شد؟ می‌گویم. اما پیش از آن شما را سوگند می‌دهم به جان و روح هر آن کسی که دوستش می‌دارید، درانعکاس داستان شِلِر هیچ مضایقه مکنید. تراژدی شلر ظرفیتِ این را دارد که به یک شکوهِ ملی و انسانی درقاموسِ رفتار سیاسیِ مردمان بلازده‌ی ایران بدل شود.»  


تراژدی شِلِر (قسمت اول)
می‌بینم مسافران اتوبوس چه آرام خفته‌اند. گرچه تک و توکی نیزبیدارند. شاید آنها نیزچون خودِ من، گرفتار پرسه‌های ذهنیِ خویش‌اند. سفربا اتوبوس، هم محسناتی دارد و هم مشقاتی. بویژه این که در درازنای این مسیر، همان پرسه‌های ذهنی، بیدارماندن را به شما تحمیل کنند. هشت شب که از اهواز حرکت کنید، پنج و نیم صبح می‌رسید به کرمانشاه. و من، پنج ونیم صبح از اتوبوس پیاده می‌شوم. ترمینال کرمانشاه را سرمای پرسوزی بغل زده است.

سرما و تاریکی و دیرگاه صبح، مرا پا بپا می‌کند تا مگر چاره ای بیاندیشم. کوله‌ام را به پشت می‌اندازم و مسافتی را قدم می‌زنم. می‌روم و باز می‌گردم. به یاد قدم زدن‌هایم مقابلِ درِ شمالی وزارت اطلاعات درتهران. من باید تا ساعت هشت همینجا بمانم. بعدش راه می‌افتم طرف کوزَران. جایی که باید به ملاقات شِلِر بروم. این را بگویم که: شِلِر، اسم دخترانه‌ای است درنواحی کُردنشین. معنایش؟ لاله، منتها ازآن لاله‌های صحرایی که خوشه‌های گلش سرفرود می‌آورند. وشلر، یعنی لاله‌ای با گل‌های سرفرود آورده. شما را بخدا اسم قشنگی نیست؟
اتوبوس اهواز به کرمانشاه، ازاسلام آباد می‌گذرد. و اسلام آباد فاصله‌ی چندانی با خانه‌ی شلرندارد. من می‌توانستم همان سرِ راه دراسلام آباد پیاده شوم. اما به ساعت که نگاه کردم دیدم دو و نیم صبح است. درآن نیمه‌های شب من چه می‌کردم دراسلام آباد؟ این شد که گفتم بروم کرمانشاه. تا مگر به روشناییِ روز نزدیکتر شوم. کمی‌که قدم می‌زنم به نمازخانه ی ترمینال می‌روم. صدای اذان بلند شده بود و نمازخانه می‌توانست جای خوبی برای اطراقِ موقت من باشد. اما آنجا برای ایستادن هم جا ندارد. سربازان و مسافران پُرش کرده‌اند.
بر می‌گردم سرِ همان قدم زدنِ خودم. من نه روز جلوی درِ وزارت اطلاعات یک نفس قدم زده ام. چرا نتوانم دوسه ساعتِ اینجا را پشت سر بگذارم؟ مسیرقدم زدنِ من محل اجتماع سربازان و مسافرانِ بی پناه است. چند به چند دور هم ایستاده‌اند. دراطراف یک بساطیِ شیرفروش. دونفرشان به آرامی‌ درباره‌ی تحریم‌ها صحبت می‌کنند. درمیان صحبت‌هایشان اسم بابک زنجانی را می‌شنوم. یکی‌شان می‌گوید: ممکن نیست آدمی‌ مثل بابک زنجانی با این سن و سال تا اینجاها بالا بیاید مگر این که کل سیستم با او بوده باشد. به فهم او آفرین می‌گویم. نمی‌دانم چرا رو به تهران می‌ایستم و می‌گویم: آقا مجتبی، بیا و تحویل بگیر!
ساعت هشت صبح ازترمینال بیرون می‌زنم. هشت ونیم سوار مینی بوسِ فرسوده‌ای می‌شوم که انگار چشم به راه من است با یک صندلیِ خالی. به سمت کوزران می‌رود. اغلب کوزرانی‌ها ازطایفه‌ی "سنجابی" هستند. و: اهل حق. مشخصه‌ی مردانشان سبیل‌های پرپشت است. با چهره‌هایی آفتاب زده و گونه‌های بیرون زده. مینی بوس به راه می‌افتد. ازشهر که بیرون می‌رویم زمین‌های شخم خورده‌ی دو سوی جاده خبر از بهار سرسبز این نواحی می‌دهد.
هوا باید زیرصفر باشد. لایه‌های نازک یخِ روی گودال‌های آب این را می‌گویند. در کوزران پیاده می‌شوم. کمی‌ برای خانواده‌ی شلر خرید می‌کنم. با یک اتومبیل پیکان خیلی خیلی پیر به روستای "قلعه گلینه " می‌روم. من تنها کسی هستم که درآن نیم روز سرد به پدر شلر سلام می‌گویم. پدر برای من آغوش می‌گشاید. هر دو می‌گرییم. ‌های‌های. من دوسه ماه پیش به اینجا آمده‌ام. هم پدر هم مادر شلر مرا می‌شناسند. پدر که از دیدن ناگهانیِ من غافلگیر شده است نمی‌تواند شوقِ پدرانه‌ی خود را پنهان کند. می‌گوید: به زحمت افتادی سرفرازم کردی. می‌گویم: سرفرازی ازآنِ شما و شِلِر است من که باشم؟
از حضور من درآن غربت احساس خوبی پیدا کرده است. احساسِ این که تنها نیست. شاید از این روی که جنسِ حضورِ من با خویشاوندانی که یک به یک می‌آیند و ذکری می‌خوانند و تسلیتی می‌گویند و می‌روند تفاوت دارد. داستان شلر اما ازکجا شروع شد؟ می‌گویم. اما پیش از آن شما را سوگند می‌دهم به جان و روح هر آن کسی که دوستش می‌دارید، درانعکاس داستان شِلِر هیچ مضایقه مکنید. تراژدی شلر ظرفیتِ این را دارد که به یک شکوهِ ملی و انسانی درقاموسِ رفتار سیاسیِ مردمان بلازده‌ی ایران بدل شود.



تراژدی شِلِر (قسمت دوم)
داستان از کجا شروع شد؟
بعد از سفر کردستان، به کرمانشاه رفتم. در کرمانشاه، همینطور که شهر به شهر جلو می‌رفتم، رسیدم به شهر کوچکی به اسم گهواره. از آنجا به منطقه‌ای رفتم به اسم "کوزران". از کوزران می‌گذشتم که در بیرونِ آن، مردانی را دیدم دریک گورستان. به کندن گوری مشغول بودند. سلامشان گفتم و تسلیتی. به سنگ قبرها می‌نگریستم که چشمم به نوشته‌ای بر سنگی خورد. دیدم آنکه در زیر سنگ خفته بود، دختر جوانی است به اسم: شلر. لیسانسیه‌ی علوم سیاسی. خرمالویی در دستم بود. آن را به شلر تقدیم کردم:




تراژدی شِلِر (قسمت سوم)
روستای قله گلینه
کنجاو شدم ببینم مرگ او به چه نحوی بوده. از همان مردان پرس وجو کردم. مرا به روستای "قلعه گلینه" راهنمایی‌ام کردند. باید ده کیلومتری راه رفته را باز می‌گشتم. برگشتم و رفتم به قلعه گلینه. چه روستایی! من هیچ دلیلی برای زندگی در آن ورطه نیافتم الا این که مردمی ‌بناچار در آن ساکن شده باشند. یا تعلقاتی آنان را در آن ورطه ماندگار کرده باشد:



تراژدی شِلِر ( قسمت چهارم)
نگاه مبهوت پدر
یافتن خانه‌ی شلر در این روستا کار دشواری نبود. راستش را بخواهید پدر و مادر شلر ابتدا تحویلم نگرفتند. دانستم این تحویل نگرفتنشان حکایت از ترسی دارد که به داستان شلر مربوط است. این که مبادا قضایایی که برای شلر رخ داده برای سایر فرزندانشان نیز رخ بدهد. پدر اما دلِ نگرانِ مادر را آرام کرد. من میهمانشان بودم. میهمان در میان سنجابی‌ها انگار یک ودیعه‌ی آسمانی است. که باید به بهترین نحو ممکن از او پذیرایی کرد. ناهار مهمانشان بودم. و از غصه‌هایشان خبردار شدم. باور کنید تا مدتها با داستان شلر درگیر بودم. احساس می‌کردم شلر دختر خود من است که گرفتار هیولاهایی شده در چاره را در تفنگ شکاری یافته. به تهران بازگشتم و مدتی بعد، ازتهران به اهواز آمدم. در اهواز بودم که درمیان عکس‌ها چشمم به عکس سنگ قبر شلر افتاد. تاریخ فوت شلر پانزدهم دیماه بود. آیا برای شلر مراسم سالگرد بپا می‌کنند؟ دلم پر کشید به آنسوی. به همان روستا و همان خانه و همان گورستان. این شد که دل به دریا زدم و رفتم کرمانشاه. تا از آنجا به کوزران و از کوزران به روستای قلعه گلینه بروم. دیدم بله، صندلی‌هایی چیده‌اند در فضای بیرون خانه. غریبانه و خاموش. بی آنکه صدایی در آن حوالی بگوش آید. سکوت بود و سکوت. نگاه پدر بهت زده بود. نمی‌دانم بکجا می‌نگریست. در نگاهش اما شلر خانه کرده بود.



تراژدی شلر (قسمت پنجم)
برمزار شِلِر
ساعت سه بعد از ظهرحرکت کردیم و رفتیم سرِمزار. برفی ریز شروع به باریدن کرده بود. زنان و مردان طایفه نیز آمدند. شیونِ زنان به شیوه‌ی خاص به درون من چنگ انداخت. یکی شعر خواند و من نیزسخنی گفتم. این که: من از راهی دراز به اینجا آمده‌ام تا به شلر سلام بگویم. شلر، دختر من نیز هست. و این که: شلر پاک بود، پاکدامن بود. شلر گناهی مرتکب نشده بود. و این که: ما از رهبر و رییس جمهور و دیگران و نمایندگان مجلس و نماینده‌ی اینجا در مجلس انتظاری نداریم اما چرا یکی از روحانیان دراینجا نیستند؟ روحانیانی که یکی از محل‌های ارتزاقشان همین مجالس ختم و سالگرد است. روحانیانی که برای خود و برای لباس خود ادعاهایی ازرسالت قائلند. و کلی حرفهای دیگر که با گریه‌های من می‌آمیخت و مرا از سخن گفتن باز می‌داشت. احساس می‌کردم بر مزار دخترِ خودم شیون می‌کنم و زار می‌زنم.



تراژدی شِلِر (قسمت ششم)
داستان چه بود؟
روز بیست و چهارم مهرسال نود، رهبر درجمع دانشگاهیان دانشگاه رازی حضور یافت. آن روز، پنجمین روز از سفر رهبر به کرمانشاه محسوب می‌شد. وی در آن روز سخنان برخی از دانشجویان و اساتید را شنید و خود نیز مفصل سخن گفت. این سخن معروف رهبر، متعلق به آن زمان است:
... يك سؤال اين است كه مسئله‌ى پيرى و جوانى نظام چگونه قابل تحليل است؟ هر موجود زنده‌اى دوران جوانى‌اى دارد، دوران پيرى‌اى دارد. وضع نظام اسلامى در اين زمينه چيست و چگونه خواهد شد؟ آيا نظام اسلامى پير خواهد شد؟ فرسوده خواهد شد؟ از كار افتاده خواهد شد؟ براى اينكه چنين وضعى پيش نيايد، آيا راهى وجود دارد؟ اگر يك وقتى چنين حالتى پيش آمد، آيا علاجى براى آن متصور است و وجود دارد؟ اينها سؤالات مهمى است. اين سؤالات بايد در مراكز فكر و تصميم‌گيرى و تصميم‌سازى - عمدتاً در حوزه و دانشگاه - بين اصحاب فكر مطرح شود؛ بايد روى اينها فكر شود، بحث شود؛ شما جوانها هم رويش فكر كنيد ...
بله، این سخنِ رهبر به همان روز و به همان سفر ایشان به کرمانشاه مربوط است. اتفاقاً جمعی ازدانشجویان طوماری تهیه کرده بودند به امضای هفتاد هشتاد نفر. یکی از آنان حتی بخش‌هایی از آن را برای رهبر می‌خواند. نوشته‌ای انتقادی از وضعیت جامعه و دانشگاه. که می‌توانست به همین "مشخصه‌های پیری و فرسودگیِ یک نظام و یک جامعه" مربوط باشد. یکی از امضاء کنندگان این طومار، شِلِر بوده است. دختری که درترمِ پایانیِ رشته‌ی علوم سیاسی دانشگاه رازی درس می‌خوانده و بقدر خود از علم سیاست و علم مملکت داری چیزهایی می‌دانسته. البته اما خام و آکادمیک. نه به جوری که در اینجا – درجمهوری اسلامی‌- جاری است.
فردای آن روز شلر گم می‌شود. تماس‌های پدر و مادر به نگرانی می‌انجامد. چند روزی می‌گذرد. نخیر، خبری از شلر نیست. پدر همه جا را زیر پا می‌گذارد. برای یک طایفه، گم شدن یک دختر با کلی حرف و حدیث همراه است. شلر یعنی کجاست؟ یک ماه می‌گذرد. دو ماه سه ماه چهار ماه. کمی‌ به پنج ماه مانده است که از زندان اوین به پدرزنگ می‌زنند. که: بیا و دخترت را ببر.
سراسیمه به تهران می‌روند. به زندان اوین. بعد ازکلی معطلی، درِ زندان گشوده می‌شود. بانوانی زیر بغل شلر را گرفته‌اند. روی پایش بند نیست. ای خدا، این که شلر ما نیست. شلر ما برورویی داشت. چالاک و ورزشکار و کمی‌حتی تپل بود. این دختر که چهل پنجاه کیلو بیشتر وزنش ندارد. شلر را تحویل می‌گیرند. بشرطی که هر وقت زنگ زدند و گفتند: بیاورش، بیاورندش. شلر اما مرده ای بود. لاغر و ناتوان. با پاهایی لرزان. او را لای پتویی می‌پیچند و به کرمانشاه و از آنجا به روستا می‌برند.
تا چهارماه، شلر اگر می‌خواست جابجا شود، باید زیربغلش را می‌گرفته‌اند. کارش سکوت بوده و سکوت و بُهت وبُهت. هماره به یک جا خیره می‌شده و با کسی سخنی نمی‌گفته. تا این که کم کم رمق می‌گیرد. سرپا می‌شود. اما جرأت خروج از خانه را ندارد. چرا که در تک تک نگاه مردم باید به این پرسشِ بطئی پاسخ بدهد که: راستش را بگو در آن پنج ماه بی‌خبری با تو چه کرده‌اند؟ شلر از هوش سرشاری بهره‌ها داشته و سنگینیِ پرسش درونی مردم را ازنگاهشان می‌خوانده و مدام می‌گفته: باورکنید به من دست نزدند. یک هشت ماهی سپری می‌شود.
سال گذشته کمی‌ پیش از این روزها "برادران" زنگ می‌زنند. که: شلر را بیاور. داستان تلفن را به شلر می‌گویند. که آماده شو. سه روز مهلت داده‌اند. شلر دو روز درخود فرو می‌شود. باز همان سکوت و بُهت و زانوان لرزان. در انتهای روز دوم، که فردایش باید حرکت می‌کرده اند، شلر را می‌بینند که خوابیده. این چه وقت خواب است؟ پدربزرگ، از سالهای دور، یک تفنگ شکاری داشته که درخانه‌ی آنها نگهداری می‌شده است. یک حوله ی خیس، پیچیده بر سرِ لوله‌ی تفنگ، انگشت بر ماشه، و: شلیک!
یکی از فرازهای سخن رهبر درجمع دانشجویان رازی – درهمان سفربه کرمانشاه – این بوده است:
... آزادى انسانى به معناى آزادى اخلاقىِ بى‌بند و بارىِ فرهنگىِ غربى نيست. ما نبايد براى اينكه خودمان را در چشم غربى‌ها شيرين كنيم، دم از حرفى بزنيم كه آنها ميزنند؛ كه حرفِ غلط است، باطل است و امروز دارد بطلان خودش را نشان ميدهد. ما از احترام به انسان، احترام به زن حرف مي‌زنيم؛ اين نبايستى اشتباه بشود با آنچه كه در غرب در زير اين مفاهيم ترجمه مي‌شود و گفته مي‌شود و بيان مي‌شود. مفاهيم اسلامى مورد نظر است؛ عدالت با معناى اسلامى خود، آزادى با معناى اسلامى خود، كرامت انسان با معناى اسلامى خود؛ كه اينها همه در اسلام روشن است، مبيّن است. غربى‌ها هم براى خودشان يك حرفهائى دارند. در اين زمينه‌ها، در اين ارزش‌گذارى، راه آنها، راه كج و منحرفى است ...



یک اشاره:
مسئولیت انتشار این مطلب تماماً بعهده‌ی خود من است. خانواده‌ی شلر با هیچ رسانه‌ای دراین خصوص صحبت نکرده‌اند. حتی با خود من نیز. من این اطلاعات را بصورت پراکنده از اهل محل از خویشاوندان از دوستان اهل حق از هر کجا بدست آورده ام. قصد من از انتشار این تراژدی این بوده و این است که: مباد این حادثه در خانه ی هر یک از ما تکرار شود. که اگر شلر در تهران و درخانه‌ی هر یک ازما می‌بود، اکنون در کانون خبرهای داغ بر سرزبان‌ها بود. شاید انتشار این مطلب، مثل تآثیری که خون ستار بهشتی بجای نهاد، باعث شود که ما شاهد حوادثی اینچنین نباشیم.

محمد نوری‌زاد
شانزدهم دیماه نود و دو – اهواز

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر